حرف ناحساب
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  

یه ایمیلی اومده بود با مضمون من "ایران" را دوست دارم ولی...

آی سوختم...مثه این میشه بگی :

من تو را دوست دارم ولی از وقتی که مریض شدی نگاه هایت دیگر نافذ نیست دیگر برقی درچشمهایت نمی بینم به من چه که روزی قشنگترین چشمها را داشتی مهم حال است که رنجوری ولی من می توانم به بهترین چشمها برسم من با گذشته ی تو کاری ندارم مهم این است من جوانم وهزار امید اگر تونای راه رفتن نداری اگر نفسهایت بریده بریده شده اند من تازه نفسم من پای رفتن دارم قدمهای آرام ات حوصله ام را سر می برد وقتم را گرفته تو اسیرم کرده ای اسیری که می تواند بهترین نگاهها را از آن خود کند درست است همسفر خوبی بودی در گذشته اما حال چطور ؟ تو حتا نمی توانی دیگر از خانه ات بیرون آیی و بگویی آری مردم منم فاتح آن قله ها که می بینید پس من با خود تمام عکسهایمان را می برم با همسفر آینده ام میتوانم عکسهایت را مرور کنم ولی نمی خواهم حرفی از تو دیگر در زندگی ام باشد می خواهم در را به محکمی ببندم که حتا نفسهای مریض ات از خانه برای بدرقه راهم چند ثانیه هم با من نباشن که نباشند

تازه اگه طرف  انقد رک وراست باشه که صریح بگه خوبه طرف وبا بازی به بازی نگیره


کلمات کلیدی:
 
 
 
 
كد تقويم

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس